سید محمد طه هاشمی سید محمد طه هاشمی ، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

ستاره آسمون زندگی ما

تولد تولد تولدت مبارک

1393/6/12 11:27
نویسنده : B.M
297 بازدید
اشتراک گذاری

پسر عزیزم ، یکی یه دونه مامان ؛ دو سال پیش در چنین روزی یک فرشته از فرشته های آسمونی از خدا اجازه گرفت و اومد قدم رو چشمان پدر و مادری بیقرار و منتظر گذاشت ...... ساعت 2 بعد از ظهر روز تولد حضرت علی اکبر شما قدم های کوچکت رو بر زمین بزرگ خدا گذاشتی تا خدا با همه ی بزرگی وعظمتش لبخندی بر چهره مان بزند و زیباترین هدیه اش را تقدیممان کند تو آمدی و با آمدنت لبخند را بر لبان پدر و مادرت خوش آمدی فرشته ی ما.
.امروز دو سال از آن روز گذشت با همه ی خستگی هایش ...با همه ی نخوابیدنهاییش ...با لالایی هایش ....با بی قراری هایش .... لالایی از ما و بی قراری از شما .... و چه زود گذشت حالا دیگر میتوانی راه بروی ... به خوبی حرف بزنی ... وقتی چیزی را میخواهی زیرکانه بگریی و وقتی شادی معصومانه بخندی و چه زیباست حالا زندگی برای ما ... حالا وقتی دعوایت میکنم بغض میکنی و دلم را میسوزانی ... حالا کم وبیش میدانی از کدام کار خوشمان نمی آید و چه کاری خوشحالمان میکند ... کودکی که سال گذشته موجودی ناتوان بود حالا بعضی کارهایش را خودش انجام میدهد ... وجلوی چشمان ما قد میکشد و رشد میکند  ... و چه شادمان میکنی مامان رو وقتی از ته دلت میخندی عزیزم ....
کاش میتوانستم ببینم و بدانم هر انچه در سینه ات در قلب کوچکت در کنارمان کاشته میشود ..... کاش میتوانستم همه ی قوانین دنیا را برای قلب پاک و بلوریت تغییر بدهم ... اینکه هرگز مجبور نباشی برای راه رفتن زمین بخوری ... برای قوی شدن درد و رنج را تحمل کنی ...
پسرم تو هنوز خیلی کوچکی کاش میدانستی که حضورت... لمس دستان کوچکت... بوسیدن و بوییدن موهایت ...در اغوش گرفتن جسم کوچک و نحیفت چه ارامشی است برای ما .... پسرم عزیز تر از جانم .... دنیا را زیبا ببین و مانند روزی که به این دنیا قدم گذاشتی پاک بمان ... نمیدانم چه روزی و چه زمانی این نوشته هایم را میخوانی ولی این را بدان که من و پدرت از تمام دنیایمان میگذزیم تا دنیای تو را زیباتر بسازیم ....
این را بدان که از لحظه لحظه ی خنده هایت...خندونکغلتیدنت قه قهه...نشستنت.محبت.. ایستادنت.بوس.. راه رفتنت و... چشمکذوق کرده ایم و شاد بوده ایم ... پس برایمان بخند و شاد باش تا دنیا به رویمان بخندد
امسال من و بابا تصمیم گرفتیم واسه شما دو تا تولد بگیرم  یکی آمل و یکی تهران . اول یک هفته قبل از تولدت آمل بودم و من و بابا تدارک تولدت رو انجام دادیم کیک و شمع خریدیم و خیلی هم به شما خوش گذشت و عاشق فشفشه ها بودی .بعد هم روز تولدت تهران جشن گرفتیم .
تولد آمل که عزیز جون و عمه جون ( ضحی و نفیسا) و آقاجون و عمو جون بودن  عزیز جون و آقا جون زحمت کشیده بودن واسه شما دوچرخه خریده بودن عمه همه واسه شما لباس دوخته بود خیلی خوشحال شدی وقتی دوچرخه رو دیدی جوری که شامت رو هم روی دوچرخه خوردی عشق مامان، صبحم که از خواب بیدار شدی اول سراغ دوچرخت رو گرفتی و حسابی هم واسه خودت بوق می زنی هههههههههههه
تولد تهران رو هم  که ( من به اختصار می گم )مامان زهره اینا، خاله خاطره اینا، خاله اشرف اینا، مامان معصوم گل، عمو صابر و عمو محمد بودن جای همگی خالی بود خیلی خوش گذشت و همه با هدایاشون ما رو شرمنده کردن و دست همگی درد نکنه شما هم که ماشااله اصلاً یک جا ثابت نمی موندی که ازت عکس بگیرم  ولی مامان دست و پا شکسته کار خودشو کرده.


راستی عشقم اینم بگم که با بابا رضا قرار گذاشتیم شما رو ببریم آتلیه ولی چون تازه از مکه اومدیم و بابا جواد موهای شما رو تو مکه کوتاه کرده  بنابراین تا بلند شدن موهای قشنگت دست نگه داشتیم ولی قول می دم که به زودی این کار رو انجام بدیم و عکس خوشگلت رو اینجا بزارم.

پسرم با عرض معذرت عکس های آمل چون سانسور زیاد داره در اولین فرصت می ذارم.

بریم سراغ عکسهای تولد در تهران

پسرم در حال فوت کردن شام

محمد طه در حال خوردن و مالیدن کیک به میز و به خودش هههههه

بابا جون ،دایی جون و محمد طه

اینم مامان معصوم گل گلاب ( مادر بزرگ من) به همراه باباجواد(که شما بهش می گی باباجی)

راستی این دختر خانوم خوشگل هم حلما (دختر خاله خاطره) هست که اینجا هنوز یکماهش نشده

باباجی به همراه دو نوه ی گلش محمد طه و حلما

 

 و اما عکس های آمل

 

پسندها (2)

نظرات (1)

مینا
4 آبان 93 14:30
سلام گلم چه بچه نازی داری ماشالله خدا حفطش کنه .... سلام عزیزم ممنون نظر لطفتونه ممنون از بازدیدت